loading...

شعر و چیزهای متنوع

دلنوشته و متن

بازدید : 11
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 15:37

با شلختگی بندش را بست

آخر این کاره نبود

به خواسته‌‌‌ای تن داد

آبرویش دامن زد

به زمین افتاد با محکم بستن افکارش

از هم متلاشی شد

گره بندش

بر زمین انداخت

تا مانعی شود

برای شرمی‌که ریخته شود

حیایش ز او گریخته شود

پس بندش را مدلی دیگر

بست

در همان لحظه

جرغه‌‌‌ای او را تکان داد

خط سیر دیگر انتخاب کرد

تمام املای که به غلط

نگاشته بود

پاک کرد

یک دم

سنگ را به کنار زد

بند‌ی بر

اندیشه‌هایش کشید

دیگر اشتباهی ندید

قصدی که ز او خواسته اند

به بوسه‌‌‌ای کنار زد

بند بر افکار زد

تا تابی شود

برای زنگ تفریح

بندی که بر افکارش بسته بود

دیگر نه بی حوصله نه خسته بود

دستی بر موهایش کشید

حال دیگر

جز شرم و حیا

در نگاهش چیزی ندید

فن بیان جلسه ۴
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :